عاشقانه تقدیم بر تنهاترین مونس تنهایی هایم
اینم یه شعر اجتماعی که حتما خوشتون مي ياد
حالمان بد نیست غم کم می خواهیم
کم که نه ،هر روز کم کم می خواهیم
آب می خواهم سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
من نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بیگناهی بودم و دارم زدند
بعد از این با بی کسی خو می کنم
هرچه در دل داشتم رو می کنم
درد می بالد چو بدتر می کنم
طالعم شوم است ،باور می کنم
خنجری نامرد بر قلبم نشست
نیستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم ،بت پرستم ،بت پرست
بغض غم بر درب سلولم نزن
من خودم خوش باورم گولم نزن
من نمی گویم که خاموشم نکن
من نمی گویم فراموشم نکن
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم که غم دیگر بس است
گفتم اما هیچ نشنیدم بس است،
گفتم اما هیچ نشنیدم بس است
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد ،دستم بسته بود
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
هیچ کس دست ما را باز کرد؟ نه
فکر قلب تنگ ما را کرد؟ نه
هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه
هیچ کس اشکی برای من نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت،
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزیست ،حال من دیدنی است
حال من از این و آن پرسیدنی است
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفعل می زنم
حافظ دیوان ،فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
«ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم»