تبليغاتX
خسته دلان

خسته دلان

عشق و دوست داشتن ، جملات عاشقانه ، عارفانه ، جملات رمانتیک، جملات ادبی، کتاب الکترونیکی رایگان و ...

من ایرانی ام

چشم مخملی من
شکوه اینده
امروز
این عشق ماست ، عشق به مردم
بگذار
درفش سرخ
زیبایی ترا بستایم
من کور نیستم
 باید ترا بستایم می دانم
 اما کجاست
جای دیدن تو
وقتی که هم وطنم برده
و خاک خوب ترا جراحی می کنند
باید که خاک من
از خون من
بنا گردد
بنای آزادی
بی مرگ و خون
کی میسر شد ؟
پیکار می کنم
می میرم
 این است عشق من
می دانی
من ایرانی ام 

                                                              خسرو گلسرخی

 

                                             دوباره میسازمت وطن


  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط فرشاد میرزاوند  | 

جملاتی زیبا و خواندنی

عشق مثل يک ساعت شني مي ماند همزمان که قلب را پر مي کند مغز را خالي مي کند!!.


 هرگاه دلت هوايم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببين که همچون دل من در هوايت مي تپند.


بدترين شکل دلتنگي براي کسی آن است که در کنار او باشی و بداني که هرگز به او نخواهی رسيد.


 چراغش بي فروغه آخه وقتي که وفا نيست عشقو عاشقي چيست؟؟؟؟؟؟ اگه يه روز رفتي و برنگشتي بهت قول نميدم منتظرت بمونم اما ازت يه خواهش دارم وقتي اومدي يه شاخه گل رو قبرم بزاري.


 اگه روزي شاد بودي، بلند نخند كه غم بيدار نشه و اگه يه روز غمگين بودي، آرام گريه كن تا شادي نااميد نشه.


 عشق گلي است كه اگر آن را به قصد تجزيه و تحليل پرپر كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود كه آن را دوباره جمع كنيد.


بعد از مرگم تکه يخي به شکل صليب بر روي سنگ قبرم بگذاريد تا با اولين طلوع خورشيد اب شودوبه جاي يار برايم گريه کند.


اگه تونستي پر کلاغ ها رو سفيد کني برف رو سياه کني يه بوسه به آتش بزني يه نفس عميق زير آب بکشي اون موقع من مي تونم تو رو فراموش کنم.


 پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت بيچاره از اين سوختن عشق آموخت فرق منو پروانه در اينست پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت.


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط سعید خانی  | 

جملاتی جالب از دکتر علی شریعتی

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس، گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است  (دکتر علی شریعتی)           

به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد   (دکتر علی شریعتی)                                                                                                            

     وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند گناه است.وقتی خواستم گریه کنم،گفتند دروغ است.وقتی خواستم خنده کنم، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم

(دکتر علی شریعتی)

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری (دکتر علی شریعتی)

                                                        

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط سعید خانی  | 

شعری برای زخم

شعری برای زخم

این سرخ گونه
هرگز سخن از درد
نرانده ست
رون آتش می زید
 و هراس را با او
یارای برابری نیست
 خاموش نشسته به انتظار
زخم را
و گلوله را پاس می دارد
تا آن روز
 کز جراحت سهمگین خویش
پرچمی برافرازد
این سرخ گونه
خاموش نشسته به انتظار
تمامی تن من
سرزمین من است
  

                                                                  خسرو گلسرخی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط فرشاد میرزاوند  | 

غریب

غریب

مادربزرگ
 گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
 خمره دلم
 بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
 من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم 
  

خاکستر

به من بگویید
 فرزانه گان رنگ بوم و قلم
 چگونه
 خورشیدی را تصویر می کنید
که ترسیمش
 سراسر خاک را خاکستر نمی کند ؟

  

                                                                 زنده یاد حسین پناهی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط فرشاد میرزاوند  | 

سخنی نیست (شاملو)

چه بگویم؟ سخنی نیست

می وزد از سر امید، نسیمی؛
لیک تا زمزمه ای ساز کند
در همه خلوت صحرا
به روش
نارونی نیست
چه بگویم؟ سخنی نیست
***
پشت درهای فرو بسته
شب از دشنه دشمنی پر
به کنج اندیشی
خاموش
نشسته ست
بام ها
 زیرفشار شب
کج،س
کوچه
از آمدو رفت شب بد چشم سمج
خسته ست
***
چه بگویم ؟ سخنی نیست

در همه خلوت این شهر،آوا
جز زموشی که دراند کفنی
نیست
ونذر این ظلمت جا
جزسیا نوحه شو مرده زنی
نیست

ورنسیمی جنبد
به رهش نجوا را
نارونی نیست
چه بگویم؟
سخنی نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط فرشاد میرزاوند  | 

عاشقانه

امروز برای شما دوستان عزیز نامه های عاشقانه نیما یوشیج رو گذاشتم که ۱۵نامه زیبا و خوندنی نیما یوشیج برای معشوقه اش است . توصیه میکنم بخونید . برای خوندن نامه ها بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط فرشاد میرزاوند  | 

تقدیم به روح فرهاد مهراد

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذرنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو
بوی یاس جانماز ترمه ی مادربزرگ
با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تانخورده ی لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم
بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی
...با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم، با اینا بهارو باور میکنم
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط باقر محمدی  | 

درد های من

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 2:35 قبل از ظهر  توسط فرشاد میرزاوند  | 

آخرین همراه

با سقوط دستای ما در تنم چیزی فرو ریخت

هجرتت اوج صدامو از فراز شاخه ها ریخت

ای زلال سبز جاری جای خوب غسل تعمید

بی تو باید مردو پژمرد زیر خاک باغچه پوسید

فصلی که من با تو ما شد فصل سبز خواهش برگ

فصلی که ما بی تو من شد فصل خاکستری مرگ

تو بگو جز تو کدوم رود ناجی لب تشنگی بود

جز تو آغوش کدوم باد سایه گاه خستگی بود

بی تو باید بی تو باید تا نفس دارم ببارم

من برای گریه کردن شونه هاتو کم میارم

چشم تو با هق هق من با شکستن آشنا نیست

این شکستن بی صدا بود هر صدایی که صدا نیست

ای رفیق نا خوشی ها این خوشی باید بمیره

جز تو همراهی ندارم تا شب از من پس بگیره

با تو بدرود ای مسافر هجرت تو بی خطر باد

پر تپش باشه دلی که خون به رگهای تنم داد             

                                                                                               شهیارقنبری

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 7:7 بعد از ظهر  توسط باقر محمدی  | 

نحوه استفاده از تالار گفتگو و دوستیابی سوته دلان

بسمه تعالی

با سلام خدمت شما دوستان عزیز

تالار گفتگو دارای پست های مختلف میباشد که شما دوستان میتوانید از آن استفاده کنید . شما عزیزان با نوشتن پیغام خود در قسمت متن و با زدن کلیک «پست» متن خود را در تالار به نمایش بگذارید همچنین اگر شما بخواهید میتوانید به طور خصوصی با یکی از اعضا یا دوستانتان ارتباط بر قرار کنید به طوری که به بقیه نشان داده نشود . مطالب شما به مدت یکماه در تالار نمایش داده میشود سپس به قسمت ارشیو میرود و در همانجا می ماند .     با تشکر گروه سوته دلان

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 3:24 قبل از ظهر  توسط .  | 

حالا چرا

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم

دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار

اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند

در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی‌جیب خود نمی‌کردی سفر

این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط فرشاد میرزاوند  | 

درخت بی زمین

 

من نه هميشه خوب تو,من نه بدم نه بدترين

نه از تو كم ,نه بيش از اين ,نه اولين نه آخرين

نه از تبار شبنم ام ,نه از سلاله ي علف

من همگي سايه ي تو,تا شده بر روي زمين


بي خود تو بي خودي ام ,مست ترين مست زمين

ميكده هاي بسته را ,خسته نشسته در كمين

من نه به اندازه ي تو ,من نه كم از قالب تو

من همه شعرومن غزل ,صاحب شعري به يقين

غريبه ي تازه ي تو,صبح دروغين تو شد

در اين طلوع بي حيا ,زوال سايه را ببين


اين چه شريك سفره اي كه نان نداده دست تو

براي كوچ آخرت ,اسب تو را نكرده زين

همسفر تازه ي تو ,هرزه ي كوچه هاي شب

منتظر خسته تويي ,بي خبر خانه نشين

اي تو تمام من, من با تو خودي تر از توام

بي تو درخت بي زمين ,حلقه ي سبز بي نگين

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط باقر محمدی  | 

حالمان بد نیست

 

عاشقانه تقدیم بر تنهاترین مونس تنهایی هایم

 اینم یه شعر اجتماعی که حتما خوشتون مي ياد

 

حالمان بد نیست غم کم می خواهیم

کم که نه ،هر روز کم کم می خواهیم

آب می خواهم سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

من نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بیگناهی بودم و دارم زدند

بعد از این با بی کسی خو می کنم

هرچه در دل داشتم رو می کنم

درد می بالد چو بدتر می کنم

طالعم شوم است ،باور می کنم

خنجری نامرد بر قلبم نشست

نیستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم ،بت پرستم ،بت پرست

بغض غم بر درب سلولم نزن

من خودم خوش باورم گولم نزن

من نمی گویم که خاموشم نکن

من نمی گویم فراموشم نکن

من نمی گویم که با من یار باش

من نمی گویم مرا غم خوار باش

من نمی گویم که غم دیگر بس است

گفتم اما هیچ نشنیدم بس است،

گفتم اما هیچ نشنیدم بس است

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

تیشه گر افتاد ،دستم بسته بود

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

بویی از فرهاد دارد تیشه ام

هیچ کس دست ما را باز کرد؟ نه

فکر قلب تنگ ما را کرد؟ نه

هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه

هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه

هیچ کس اشکی برای من نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت،

هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزیست ،حال من دیدنی است

حال من از این و آن پرسیدنی است

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفعل می زنم

حافظ دیوان ،فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

«ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط سعید ابراهیمی  | 

چه کسی؟

چه کسی بود که در حنجره ات شعری دید، و به آتش بخشید

چه کسی قفل قفس ها را ساخت تا قناری نتواند بپرد

تو اگر او باشی ، من اگر او باشم

چه کسی از من و تو مرگ پرستوها را می بیند ، میرود دست کماندارن را می بوسد

چه کسی بود که تیری به کمانداران داد و به مهمانی ننگینی رفت

تو اگر او باشی ، من اگر او باشم

چه کسی باغچه کوچک ما را لو داد تا شب یائسگی نفس سبز علف را بکشد

تو اگر او باشی ، من اگر او باشم

تو که در باران ها دست مرا می گیری

 من که در فصل کسالت به تو روی آوردم و به ایمان تو ایمان دارم

تو که در وسعت شب حجم مرا می دانی

تو اگر . . . ، من اگر . . . !

                                                                              شهیار قنبری

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط باقر محمدی  |